ذبيح الله صفا

1122

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

باز در چنگل شهباز غمت مرغ دلم * آنچنانست كه در چنگ همايى مگسى * * عاشق كه پى صبر دل و هوش ندارد * چندانكه نصيحت كنيش گوش ندارد از دولت ايّامِ بقا نيست ممتّع * هركو صنمى چون تو در آغوش ندارد خامى ز نهادش نبرد آتش دوزخ * هر سينه كه از سوز غمت جوش ندارد در ديدهء كوته‌نظران قامت شمشاد * زيباست ولى سنبل گلپوش ندارد تا نيش غمت در جگر ابن نصوحست * با نيش غمت آرزوى نوش ندارد * * من رند خراباتى ميخانه نشينم * تا در تنم از جان رمقى هست چنينم از دَوْرِ ازل عاشقى و رندى و مستى * نقشيست مصوّرشده بر لوح جبينم هرسو كه نظر ميفگنم غمزهء تركيست * پنهان بكمان‌خانهء ابرو بكمينم چون ابن نصوحم نشود مهر تو زايل * از دل نفسى تا نفس باز پسينم و آن روز كه چون گرد سر از خاك برآرم * برخيزم و بر دامن كوى تو نشينم * * آن بت كه غباريست ز ما بر دل پاكش * گر خاك شوم در رَهِ اميد چه باكش ز آن ترس ندارم كه كشد تيغ بخونم * ترسم شود آلوده به خون دامن پاكش زين پس هوس گوشه‌نشينى است دلم را * گر غمزهء تركى نكند قصد هلاكش هر دانهء اشكى كه جگرگوشهء ما بود * بر ره گذر كوى تو كرديم بخاكش چون ابن نصوح آنكه بود كشتهء خوبان * از قتل چه انديشه و از مرگ چه باكش آن را كه جگر ز آتش غم سوخت ، پس از مرگ * بوى جگرِ سوخته آيد ز مغاكش * * ترا بصومعها چون نمىتوان ديدن * بگرد ميكده‌ها لازمست گرديدن نشان ز غايت حسنت نمىتوان دادن * چنان كه هست رخت را نمىتوان ديدن